شمارهٔ ۴۸۱
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
کی از ما چشم صورت بین مردم حال می بیند
چه دیگر دیده آیینه جز تمثال می بیند
از آن روزی که من در پای عشق از پای افتادم
غزال چشم شوخ یار در دنبال می بیند
خمار من ندارد دیده در راه می و ساقی
به کف داغ جنون را جام مالامال می بیند
مرا آیینه گیتی نما خشت سر خم شد
ز جام خود اگر جم صورت احوال می بیند
به چشم سفلگان دهر ظالم را بود شانی
مگس زنبور را شهباز زرین بال می بیند
لباسی یافتم عرفان شیخ خانقاهی را
تصوف را همین در خرقه های شال می بیند
حزین از جا دل دیوانه ام گر رفت جا دارد
که عالم را پر از بازیچه اطفال می بیند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş