شمارهٔ ۴۸۴
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
من از دل و دین باختگانم چه توان کرد
سودازده زلف بتانم چه توان کرد
دل بسته فتراک سر زلف سواری ست
از چنگ خرد رفته عنانم چه توان کرد
در صومعه از نعره زنانم چه توان گفت
در میکده از دردکشانم چه توان کرد
در سلسله زلف تو ای رهزن دل ها
سرحلقه سودا زدگانم چه توان کرد
گوشی به فغان دل ناشاد نکردی
پیشت همه تن گرچه زبانم چه توان کرد
فرمان تو را هر چه بود می کنم اما
من صبر به هجران نتوانم چه توان کرد
شد قطره به دریای فنا وصل حزین را
دی بودم و امروز نه آنم چه توان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş