شمارهٔ ۵۶۶
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
پشتم چو تیغ خم شد از بار جوهر خویش
جز پیش خود نیارم هرگز فرو سر خویش
گر داغ سینه خود خورشید را نمایم
گردون دون ننازد دیگر به اختر خویش
دهر آرمیدگان را از جای برنیارد
آب گهر بنازد بر موج لنگر خوبش
برده ست بو دماغم از نشیه های داغم
هر کس کشیده ساغر از کاسه سر خویش
از آمد آمد حسن پوشید خط رخش را
گاهی نهان شود شاه درگرد لشکر خوبش
صیاد من مگر خود آید به آشیانم
صد بار آزمودم کوتاهی پر خوبش
سیلاب گریه من زان کو نمی کشد پا
کرده ست سرخ رویم اشک دلاور خویش
هرجا که پاگذاری بر پاره دل آید
از ناز اگر نمایی گلگشت کشور خویش
رحمی به حال زارش گر باشدت رفوکن
زخم دل حزین را با زخم خنجر خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş