شمارهٔ ۶۰۷
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
چو بر سر زند شاخ مستانه گل
کند از لب توبه پیمانه گل
گریزانده دی را به کوه وکمر
دهد عرض لشکر دلیرانه گل
سوار است بر اسب چوبین شاخ
بود گرم بازی طفلانه گل
چمن مجلس میگساران بود
صراحی بود غنچه پیمانه گل
اگر بشکفد خاطرم دور نیست
شکفته ست چون روی جانانه گل
جنون چاک زد خرقه خاک را
بهاران کند شور دیوانه گل
خم غنچه لبریز از شبنم است
گشوده ست دیوان میخانه گل
سر شمع را در بهار و خزان
نباشد به از بال پروانه گل
حزین چند سوسن زبانی کنی
ندارد سر و برگ افسانه گل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş