شمارهٔ ۸۲۳
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
سیمین بدنا شمع شبستان که بودی
من سوختم آرایش ایوان که بودی
نگذاشته ای دین به خرابات نشینان
در صومعه غارتگر ایمان که بودی
خار عجبی بود به چشم از ره خوابم
دوشینه گل جیب و گریبان که بودی
آشفته شد ای باد صبا از تو دماغم
در سلسله زلف پریشان که بودی
هر زخم تو لب می مکد از جوش حلاوت
ای دل هدف ناوک مژگان که بودی
شب با که نشستی سر زلفت که به کف داشت
جانان من آرام دل و جان که بودی
پیدا بود از لعل تو پیمانه کشیها
ای عهد شکن بر سر پیمان که بودی
بی لعل تو الماس بود روزی داغم
ای شور قیامت نمک خوان که بودی
آرام نگردید درین دشت نصیبت
ای سیل خروشان که جوشان که بودی
جان مست حزین می شود از طرز صفیرت
دستان زن خوش لهجه بستان که بودی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş