شمارهٔ ۸۳۹
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
افشاند نسیم سحری زلف نگاری
می خواست دماغ دل ما بوی بهاری
تا بخت نصیب نظر پاک که سازد
برداشت صبا از سر کوی تو غباری
بی فایده رفت آن همه اشکی که فشاندم
سیراب نکردم گل باغی سر خاری
در مملکت طالع ما صبح نخندد
ماییم و سواد سر زلف و شب تاری
بیم است که بی پرده کنم فاش غمت را
هجران تو نگذاشت به دل صبر و قراری
یار از نظر انداخت دل زار حزین را
ای ناله بی درد نیامد ز تو کاری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş