شمارهٔ ۸۵
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
نگارین جلوه من تا به کی هر جا نهی پا را
چه خواهد شد اگر بر چشم خون پالا نهی پا را
رکاب از مقدمت جایی که گردیده ست نورانی
چرا بر چشم مشتاقان به استغنا نهی پا را
همان از شوق پابوس تو آتش در سرم سوزد
اگر بر تربتم ای شمع بزم آرا نهی پا را
به راهت لخت دل افشانده ام تا رشک نگذارد
که بر خاک از غرور حسن بی پروا نهی پا را
چه نقصان می رسد دامان نازت را اگر باری
چو بوی پیرهن بر چشم نابینا نهی پا را
تواند شدکه فرقم افسر نقش قدم یابد
اگر گامی فرود از اوج استغنا نهی پا را
بکش پا را ز بزم غیر اینک چشم و دل حاضر
نمی زیبد سرت گردم که نازیبا نهی پا را
جبین رفتگان خاک است بی پروا چه می تازی
سبک تر نه که بر آیینه سیما نهی پا را
ز طوق عرشیان خلخال بندد ناقه شوقت
اگر مردانه چون ما بر سر دنیا نهی پا را
نسازد گر به ساحل تخته بندت خشکی مشرب
چو موج خوش عنان سرمست بر دریا نهی پا را
اگر نعلین جسم تیره را از پا برون آری
به چشم روشنان عالم بالا نهی پا را
ز آب و گل توانی چون مسیحا گر برون آمد
ازین کاخ دنی بر طارم اعلا نهی پا را
رمیدن هر کجا پیمایدت جام سبک روحی
زمین رطل گران گیرد چو بر خارا نهی پا را
اگر پای شرف در دامن غیرت کشیدستی
دریغستت اگر بر دامن دارا نهی پا را
به فرش بوریا گر چیده ای گل از شکر خوابی
خلد خارت اگر بر بستر دیبا نهی پا را
توانی تکیه زد پاینده بر تخت سلیمانی
چو بیرون از طلسم جسم جان فرسا نهی پا را
قدم گر در ره دیر مغان سنجیده بگذاری
شود محراب طاعات جبین هر جا نهی پا را
حزین از رهروان رفته این مصرع بود یادم
سبک رو آنچنان کامروز بر فردا نهی پا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş