شمارهٔ ۸۵۲
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
به حسرت گفت با صیاد خون آغشته نخجیری
به این تفسیده صحرا آمد آخر آب شمشیری
به عالم هر شبی دیدیم صبحی در بغل دارد
خروشی سرکن ای مرغ سحر تا کی نفس گیری
چو قمری روزگاری شد که طوق بندگی دارم
نمی سازد چرا آزاد سروت بنده پیری
مزن ای آسمان سنگ ملامت بر سبوی ما
تو هم چون خم درین میخانه تا هستی زمین گیری
بگردان شمع من بر گرد سر پروانه خود را
که دارد کام جانم ذوق بال افشانی از دیری
به رنگ شمع بود از رشته جان تار افغانم
شب عمرم سحر گردید با آه گلوگیری
بیا ساقی خمارم می کشد جامی تصدق کن
سرت گردم روا نبود به کار خیر تأخیری
دل آشفته تا بستم به او از خویشتن رفتم
ره خوابیده آن زلف را بایست شبگیری
نباشد احتیاج لاله و گل بر مجنون را
ز هر سو می دمد داغ پلنگی پنجه شیری
به شورانگیز فریادی حکیمان را به وجد آرد
دل دیوانه ام در حلقه های زلف زنجیری
حزین از گوشه بیت الحزن افسانه ای سر کن
نوای عندلیبان چمن را نیست تأثیری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş