شمارهٔ ۸۸۲
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
کند گردآوری زلفش دل شوریده بسیاری
که زندان را نباشد بهتر از زنجیر دیواری
تغافل می کند تیغ تو تا کی با رگ جانم
ز کفر بی سرانجامم به جا مانده ست زناری
خروشی دلخراش از رخنه های سینه می آید
صفیری می سراید در قفس مرغ گرفتاری
غبار تربتم در چشم شیران خاک می ریزد
خدنگی خورده ام از کیش مژگان ستمکاری
ز خورشید جهان آرای رخسار نگه سوزش
در آتشخانه ى دل هر طرف گرم است بازاری
تپان درخاک و خون چون نیم بسمل جان گسل دارد
دل آزرده را بیماری چشم جگر داری
حزین آخر زیان عشقبازی سود می گردد
که بازار نگه گرم است با خورشید رخساری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş