شمارهٔ ۱۰۰
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد
چنان آهی کشم از دل که آتش در جهان افتد
سجود آستانت چون میسر نیست می خواهم
که آنجا کشته گردم تا سرم بر آستان افتد
نماند از سیل اشک من زمین را یک بنا محکم
کنون ترسم که نقصان در بنای آسمان افتد
به راهت چند زار و ناتوان افتم خوش آن روزی
که از چشمت نگاهی جانب این ناتوان افتد
تن زار مرا هر دم رقیب آزرده می سازد
چنین باشد بلی چون چشم سگ بر استخوان افتد
هلالی آن چنان در عاشقی رسوای عالم شد
که پیش از هر سخن افسانه او در میان افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş