شمارهٔ ۱۰۱
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد
طعم دهان تنگت تنگ شکر ندارد
ای دیده تیز منگر در روی نازک او
کز غایت لطافت تاب نظر ندارد
در هر گذر که باشی نتوان گذشتن از تو
آری چو جانی و کس از جان گذر ندارد
سگ را بخون آهو رخصت مده که مسکین
از رشک چشم مستت خون در جگر ندارد
در عشق تو هلالی از ترک سر بسر شد
دیوانه است و عاشق پروای سر ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş