شمارهٔ ۱۰۳
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
ماه شهرآشوب من هر گه به راهی بگذرد
شهر پر غوغا شود چونان که ماهی بگذرد
روزم از هجران سیه شد آفتاب من کجاست
تا به سویم در چنین روز سیاهی بگذرد
چون به ره می بینمش بیخود تظلم می کنم
همچو مظلومی که بر وی پادشاهی بگذرد
ای که در عشق بتان لاف صبوری می زنی
صبر کن تا زین حکایت چند گاهی بگذرد
نگذرد گر سالها باشم به راهش منتظر
ور دمی غایب شوم آن دم چو ماهی بگذرد
با وجود آنکه آتش زد مرا در جان و دل
دل نمی خواهد که سویش دود آهی بگذرد
ساقیا لب تشنه مردم کاش بر من بگذری
وه چه باشد آب حیوان بر گیاهی بگذرد
در صف خوبان تو در جولان و خلقی در فغان
همچو آن شاهی که با خیل و سپاهی بگذرد
گفت می خواهم که از پیش هلالی بگذرم
آه گر ظلمی چنین بر بی گناهی بگذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş