شمارهٔ ۱۲۹
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
نگسلد رشته جان من از آن سرو بلند
این چه نخلیست که دارد برگ جان پیوند
آه از آن چشم که چون سوی من افگند نگاه
چاکها در دلم از خنجر مژگان افگند
گر دهم جان بوفایش نپسندد هرگز
آه از آن شوخ جفا پیشه دشوار پسند
گر نگیرد ز سر لطف و کرم دست مرا
دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
منم از چشم تو قانع بنگاهی گاهی
وز تمنای میانت بخیالی خرسند
صد رهم بینی و نادیده کنی آه ز تو
حال من دیدن و این گونه تغافل تا چند
مهر رخسار تو چون ذره پریشانم ساخت
شوق خال تو مرا سوخت بر آتش چو سپند
شب هجر تو هلالی ز خراش دل خویش
چاک زد سینه بنوعی که دل از خود بر کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş