شمارهٔ ۱۳
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
آرزومند توام بنمای روی خویش را
ور نه از جانم برون کن آرزوی خویش را
جان در آن زلفست کمتر شانه کن تا نگسلی
هم رگ جان مرا هم تار موی خویش را
خوبرو را خوی بد لایق نباشد جان من
همچو روی خویش نیکو ساز خوی خویش را
چون بکویت خاک گشتم پایمالم ساختی
پایه بر گردون رساندی خاک کوی خویش را
آن نه شبنم بود ریزان وقت صبح از روی گل
گل ز شرمت ریخت بر خاک آبروی خویش را
مرده ام عیسی دمی خواهم که یابم زندگی
همره باد صبا بفرست بوی خویش را
بارها گفتم هلالی ترک خوبان کن ولی
هیچ تأثیری ندیدم گفتگوی خویش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş