شمارهٔ ۱۳۰
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
یارب غم ما را که بعرض تو رساند
کانجا که تویی باد رسیدن نتواند
خاکم چو برد باد پریشان شوم از غم
کز من بتو ناگاه غباری برساند
مشکل غم و دردیست که درد و غم ما را
بی غم نکند باور و بی درد نداند
خونین جگری کز غم هجران تو گرید
از دیده بهر چشم زدن خون بچکاند
عالم همه غم دان و غم او مخور ای دل
می خور که ترا از غم عالم برهاند
مردم لب جو سرو نشانند و دل ما
خواهد که ترا بیند و در دیده نشاند
من بنده ام از بهر چه میرانی ازین در
کس بنده خود را ز در خویش نراند
خواهد که شد کشته بتیغ تو هلالی
نیکو هوسی دارد اگر زنده بماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş