شمارهٔ ۱۳۱
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
عارضت هست بهشتی که عیان ساخته اند
قامتت آب حیاتی که روان ساخته اند
این چه گلزار جمالست که بر قامت تو
از سمن عارض و از غنچه دهان ساخته اند
لبت آیا چه شکر ریخت که گفتار ترا
همه شیرین سخنان ورد زبان ساخته اند
بر گل روی تو آن سبزه تر دانی چیست
فتنه هایی که نهان بود عیان ساخته اند
برگمانی دهنت ساخته اند اهل یقین
چون یقین نیست ضرورت بگمان ساخته اند
مکن ای دل هوس گوشه آن چشم بترس
زان بلاها که در آن گوشه نهان ساخته اند
گر مرا نام و نشان نیست هلالی چه عجب
عاشقان را همه بی نام و نشان ساخته اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş