شمارهٔ ۱۵۸
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
چه حاصل گر هزاران گل دمد یا صد بهار آید
مرا چون با تو کار افتاده است اینها چه کار آید
دلم را باغ و بستان خوش نمیآید مگر وقتی
که جامی در میان آرند و سروی در کنار آید
چو سوی زلف خوبان رفت سوی ما نیاید دل
وگر آید سیه روز و پریشان روزگار آید
نمیآیم برون از بیم رسوایی که میترسم
مرا در پیش مردم گریه بی اختیار آید
پس از عمری اگر آن طفل بدخو بگذرد سویم
نمی گیرد قراری تا دل من در قرار آید
فزون از داغ نومیدی بلایی نیست عاشق را
مبادا کین بلا پیش من امیدوار آید
هلالی چون تو درویشی و آن مه خسرو خوبان
ترا از عشق او فخرست و او را از تو عار آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş