شمارهٔ ۱۵۸
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
من که دردی کش و بی ساخته و بی باکم
طاعت ساخته هرگز نکند غم ناکم
من چرا در گرو عمر به ساغر نکنم
پیش از آن روز که پیمانه کنند از خاکم
پیش من شیشه پر به بود از خم تهی
باج بر عقل فلاطون ندهد ادراکم
آتش دوزخم از عهده نیاید بیرون
آب می خانه نسازد ز ریا گر پاکم
نتوان شد خجل از مغ بچه باده فروش
ور نه جز غصه چه حاصل بود از املاکم
از همان روز دلم شمع هدایت افروخت
کآتش عشق تو آمیخته شد با خاکم
طایر قدسم و باغ وطنم رفته ز یاد
تا کجا باز کنند از گره افلاکم
گره رشته جانم که سر عاریت است
نگشاید مگر از حلقه آن فتراکم
رند و دردی کش و مجذوب و نظربازم و مست
فکر بی فایده هرگز نکند غم ناکم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş