شمارهٔ ۱۶۶
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
آخر از غیب دری بر رخ ما بگشاید
دیگران گر نگشایند خدا بگشاید
دلبران کار من از جور شما مشکل شد
مگر این کار هم از لطف شما بگشاید
بر دل از هیچ طرف باد نشاطی نوزید
یارب این غنچه پژمرده کجا بگشاید
نگشاید دل ما تا نگشایی خم زلف
زلف خود را بگشا تا دل ما بگشاید
باشد آسایش آن سیم تن آسایش جان
جان بیاساید اگر بند قبا بگشاید
میکشم آه که بگشا رخ گلگون لیکن
این گلی نیست که از باد صبا بگشاید
تا بدشنام هلالی بگشایی لب خویش
هر سحر گریه کنان دست دعا بگشاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş