شمارهٔ ۲۱۰
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
وای که جانم نشد از غم هجران خلاص
کاش اجل در رسد تا شوم از جان خلاص
جمله اسیر تواند وه چه عجب کافری
کز غم عشق تو نیست هیچ مسلمان خلاص
بسته زلف توایم رستن ما مشکلست
هر که گرفتار تست کی شود آسان خلاص
عاشق محروم تو بار سفر بست و رفت
شکر که یک بارگی گشت ز حرمان خلاص
جام تو ای می فروش بی می راحت مباد
زانکه بدور توام از غم دوران خلاص
کاش بساحل کشد رخت من از موج غم
آنکه شد از لطف او نوح ز توفان خلاص
مرد هلالی و بود عاشق خوبان هنوز
وای که مسکین نگشت هرگز ازیشان خلاص
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş