شمارهٔ ۲۴۹
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
گفت یار از ما بکن قطع نظر گفتم به چشم
گفت قطعا هم مبین سوی دگر گفتم به چشم
گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم
وانگهی دزدیده در ما می نگر گفتم به چشم
گفت با ما دوستی می کن به دل گفتم به جان
گفت راه عشق ما می رو به سر گفتم به چشم
گفت با چشمت بگو تا در میان مردمان
سوی ما هردم نیندازد نظر گفتم به چشم
گفت اگر با ما سخن داری به چشم دل بگو
تا نگردد گوش مردم باخبر گفتم به چشم
گفت اگر خواهی غبار فتنه بنشیند ز راه
برفشان آبی به خاک رهگذر گفتم به چشم
گفت اگر خواهد دلت زین لعل میگون خنده ای
گریه ها می کن به صد خون جگر گفتم به چشم
گفت جای من کجا لایق بود گفتم به دل
گفت می خواهم جزین جای دگر گفتم به چشم
گفت اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا
تا سحرگاهان ستاره می شمر گفتم به چشم
گفت اگر دارد هلالی چشم گریانت غبار
کحل بینایی بکش زین خاک در گفتم به چشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş