شمارهٔ ۳۳۶
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
خواهم فگندن خویش را پیش قد رعنای او
تا بر سر من پا نهد یا سر نهم بر پای او
سرو قدش نوخاسته ماه رخش ناکاسته
خوش صورتی آراسته حسن جهان آرای او
گر در رهش افتد کسی کمتر نماید از خسی
از احتیاج ما بسی بیشست استغنای او
تا دل به جان ناید مرا از دیده گو در دل درآ
مردم نشینست آن سرا آنجا نخواهم جای او
غم نیست جان من اگر داغم نهادی بر جگر
ای کاش صد داغ دگر می بود بر بالای او
گفتم هلالی دم بدم جان می دهد گفتا چه غم
گفتم به سویش نه قدم گفتا کرا پروای او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş