شمارهٔ ۳۳۹
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
چند پنهان کنم افسانه هجران از تو
حال من بر همه پیداست چه پنهان از تو
شمع جمعی و همه سوخته وصل تواند
گنج حسنی و جهانی همه ویران از تو
باری ای کافر بی رحم چه در دل داری
که نیاسود دل هیچ مسلمان از تو
جیب گل پیرهنان چاک شد از دست غمت
ورنه بودی همه را سر بگریبان از تو
نیست این غنچه خندان که شکفته ست به باغ
دل خونین جگرانست پریشان از تو
غنچه در باغ ز باد سحر آشفته نبود
بلکه صد پاره دلی داشت پریشان از تو
طالب وصل ترا محنت هجران شرطست
تا میسر نشود کام دل آسان از تو
آن پری بزم بیاراست هلالی برخیز
جام جم گیر که شد ملک سلیمان از تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş