شمارهٔ ۱۳۱
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
چشم خود را دوست می دارم که رویش دیده ام
عاشقم بر گوش خود کآواز او بشنیده ام
ای حریفان من در این مذهب نه امروز آمدم
عشق او در مجلس روحانیان ورزیده ام
چون سماع عاشقانش گرم شد روز الست
من به پهلو زان جهان تا این جهان گردیده ام
عالم صورت حجاب روی معشوق من است
پرتوی از حسن تو در روی خوبان دیده ام
سرو را گفتم چرا می لرزی از باد صبا
گفت دارد بوی او از بوی او لرزیده ام
در گلستان یار ما وقت سحر چون می گذشت
گفت گل انصاف من بر روی خود خندیده ام
مشک را بر بوی زلفش بر گریبان بسته ام
لاله و گل را به یاد رنگ او بوییده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş