شمارهٔ ۱۳۹
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
کجا روم که کمند تو می کشد بازم
ضرورت است که با دیگری نمی سازم
چه می کنم به هوای دگر که مرغ توام
بدین طرف به طرب جان خویش در بازم
کبوتری که ز شهر تو نامه ای آرد
به گرد کوی تو بادا همیشه پروازم
همی کشم سر خود سال و ماه بر گردن
بدان امید که در خاک پایت اندازم
اگرچه بی غم عشقت نبوده ام نفسی
میان همنفسان برنیامد آوازم
شبی حدیث تو را با صبا همی گفتم
به شرط آن که نگوید به هیچ کس رازم
گشاد راز مرا وین سخن برون افتاد
دگر سخن بر نامحرمان نپردازم
دریغ نام تو باشد به هر زبان ور نه
مرا چه غم که نه امروز عشق می بازم
همام در نظر دشمنان همین گوید
بلا چو می کشم از بهر دوست می نازم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş