شمارهٔ ۱۶۳
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن
صد سرو فدا بادا هنگام خرامیدن
ای نور الهی را از روی شما عکسی
ما آینه صانع خواهیم پرستیدن
صبح از هوس رویت رفتم به گلستان ها
باشد که کنم خود را مشغول به گل چیدن
گل ها چو مرا دیدند فریاد برآوردند
کان گل که تو می خواهی اینجا نتوان دیدن
چون ابر همی گریم بر غنچه خندان لب
تا از شکرت دیدم شیرینی خندیدن
فرهاد اگر دیدی آن چهره شیرین را
از دست شدی دستش در سنگ تراشیدن
در چشم منی نتوان خار مژه بر هم زد
ترسم که گلت یابد زحمت ز خراشیدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş