شمارهٔ ۱۶۴
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
ملامت می کند دشمن مرا در عشق ورزیدن
به چشم عاشقان باید جمال شاهدان دیدن
نگردانند بدگویان مرا دور از نکورویان
به آواز سگان نتوان ز کوی دوست گردیدن
میان خلق می باید که عاشق راز نگشاید
ولی هرگز نمی شاید به گل خورشید پوشیدن
ملامت باد پندارم چو وصل دوست می خواهم
به هر بادی نمی شاید چو برگ بید لرزیدن
تورا ای ماه خرگاهی رسد بر دلبران شاهی
بباید جمله خوبان را زمین پیش تو بوسیدن
ز روی خوب می بینم جهان پر فتنه و غوغا
وز اینجا گشت هم پیدا طریق بت پرستیدن
از عکس روی چون ماهت به شب روشن شود راهت
کسی را سوی خرگاهت نباید راه پرسیدن
تماشا را اگر روزی میان باغ بخرامی
نباشد باغبانان را دگر پروای گل چیدن
دهان غنچه خوش باشد سحرگه چون شود خندان
ولی ذوقی دگر دارد لبت هنگام خندیدن
به صورت سرو می ماند به بالای خوشت لیکن
چه داند سرو بی معنی چنین شیرین خرامیدن
اگر بیرون کند بلبل ز سر سودای روی گل
بود امکان که باز آید همام از عشق ورزیدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş