شمارهٔ ۱۹۲
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری
ای چشم ملامت گر بنگر به رخش باری
خامی که بدین صورت در کار نمی آید
او را نتوان گفتن جز صورت دیواری
گرد شکرت گردم کز وی مگسی رانم
انصاف نمی دانم شیرین تر از این کاری
در عهد لبت شاید کز بهر شکر آید
از مصر بدین جانب هر روز خریداری
زان روز همی ترسم کز خانه برون آیی
صد فتنه پدید آید بر هر سر بازاری
چشم تو همی ریزد خون دل ما لیکن
در شهر نمی گردد از بیم تو عیاری
در کوی تو یک ساعت از شب نتوان خفتن
کز هر طرفی آید فریاد گرفتاری
زین عاشق سرگردان از کبر مگردان سر
کز کالبد خاکی جان را نبود عاری
یک عشوه شیرین است امید همام از تو
چون یار خودت خوانم یک بار بگو آری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş