شمارهٔ ۲۰۰
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی
از حسن او پر دیده ام این شیوه در هر منزلی
چون باد بر ما بگذرد بر جانب ما ننگرد
آرام دل ها می برد وصل چنین مستعجلی
دل هاست در غوغای او سرها پر از سودای او
افشانده خاک پای او در دیده هر صاحب دلی
هستند مقبولان او در عشق مقتولان او
قابل نشد این لطف را جز نیک بختی مقبلی
در بحر عشقش عاشقان کردند کشتی ها روان
بیرون نیامد زان میان یک تخته ای برساحلی
رسم است بر دیوانگان زنجیر و زلف یار ما
اندر سلاسل می کشد هر جا که بیند عاقلی
حسن جهانگیرش نگر بگرفته عالم سر به سر
ز افسانه سودای او خالی نیابی محفلی
مرغان او را در قفس باشد همیشه این هوس
کز گلستانش یک نفس باد آورد بوی گلی
باشد همام از بوی او مشغول گفت و گوی او
بی بوی جان آویز او پیدا نیابی بلبلی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş