شمارهٔ ۲۰۲
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
ای خواب که می بینمت از بهر خیالی
حیف است که با دیده تو را نیست وصالی
از رهگذر خواب توان دید خیالت
در آرزوی خواب شدم همچو خیالی
راضی ست به دیدار خیالی ز جمالت
آن دیده که با روی تواش بود مجالی
در یاد توام روز و شبم فکر تو باشد
یک دم ز تو خالی نشوم در همه حالی
ای آب حیات از لب من دور چرایی
فریاد که از تشنه دریغ است زلالی
از غم چو هلالی شده ام تا که ندیدم
ز ابروی تو بر چشمه خورشید هلالی
دل عذر غمت خواهد گوید که مبادا
کز تنگی جایت بود ای دوست ملالی
کی لایق وصل تو بود مثل همامی
عمری گذرانیده به سودای محالی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş