شمارهٔ ۸۹
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
عشق از صورت او آینه جان بنمود
تا در آن آینه عکس رخ جانان بنمود
حسن او عکس جمالی ست که بیش از نظر است
عجب است این که در آیینه امکان بنمود
آب حیوان که میان ظلمات است نهان
دوست در چشمه خورشید درفشان بنمود
آن صفت ها که رسیده است به گوشم ز بهشت
روی او چشم مرا روشن و آسان بنمود
زلف بر عارض او چون رقم کفر کشید
باد برداشت سر زلفش و ایمان بنمود
گفتمش جز دل من هست تو را زندانی
در شکن های سر زلف هزاران بنمود
بر زبانم سخن نظم ثریا می رفت
خنده زد بر سخنم رسته دندان بنمود
آن که بخشید حلاوت به لب شیرینش
در حدیثم اثری زان شکرستان بنمود
می نماید به عنایت ز سخن های همام
آن لطافت که ز شاخ گل خندان بنمود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş