شمارهٔ ۹
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
چشم مستش دوش می دیدم به خواب
کرده بود از ناز آغاز عتاب
گفت کای مشتاق خوابت می برد
هل یکون النوم بعدی مستطاب
شرم بادت آن همه دعوی چه بود
چشم عاشق را بود پروای خواب
هر که در هجران بیاساید دمی
جاودان از دوست ماند در حجاب
خوابم از بهر خیالت آرزوست
من عتابت را همین دارم جواب
حال ما دور از تو می دانی که چیست
حال چشم بی نصیب از آفتاب
در فراقت آنچه بر ما می رود
اهل دوزخ را نباشد آن عذاب
آب حیوانی و ما در آتشیم
وه که گر بنشانی آن آتش به آب
بی تو از خوبان نیاساید همام
تشنه کی سیراب گردد از سراب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş