شمارهٔ ۱۰۰۴
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
دوش می رفت دوش بر دوشم
زد بطر آن مه کله پوشم
صبحگاهش به خواب می دیدم
که به ناز آمدی در آغوشم
آنچنان بی خبر شدم در خواب
که هنوز از خیال مدهوشم
چه می است اینکه عشق او درداد
که به بویی ز دل بشد هوشم
گر مرا یاد ناوری هرگز
نشود یاد تو فراموشم
چند مهرت نهان کنم از خلق
چند آتش به زیر نی پوشم
گر بدانی که در غم هجرت
چه قدح های زهر می نوشم
هم ترحم کنی به حال جهان
نکنی عاقبت فراموشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş