شمارهٔ ۱۰۵۸
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
با دو چشمت عشقبازی می کنم
با دو زلفت سرفرازی می کنم
گفته بودم ترک جان بازی کنم
چون توانم کرد بازی می کنم
روز و شب در بوته هجران تو
ز آتش دل جان گدازی می کنم
در خم محراب ابرویت ز چشم
خرقه دل را نمازی می کنم
هندوی زلف تو گشتم دلبرا
گفت آری ترکتازی می کنم
در غم عشق تو هر شب تا سحر
درد دل را چاره سازی می کنم
زاهدا آخر چرا منعم کنی
نیست کفری عشقبازی می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş