شمارهٔ ۱۱۱۵
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
از درد منال ای دل چون نیست تو را درمان
هر درد بود در دل درد تو بود بر جان
هستی تو طبیب دل با کس نتوانم گفت
تو جانی و جان از دل چون درد کند پنهان
یا چاره دردم کن از وصل شبی جانا
یا دست به خونم کن وز درد مرا برهان
هرچند بود مشکل دردی که دوایش نیست
این درد من مسکین پیش تو بود آسان
سامان نبود ما را از مایه سودایی
آن سر که در او سوداست خود چون بودش سامان
آمد ز صبا بویی از گلشن جان باری
چون جنت فردوس است امروز سرابستان
بسیار مخور غصه چون عمر نمی ماند
داد طرب و شادی ای دل ز جهان بستان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş