شمارهٔ ۱۳۹۳
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
ای دلستان چرا دل ما را نمی دهی
دل را به شست زلف سیه جا نمی دهی
کردی به زلف و خال مرا خان و مان سیاه
از آن علاج ماده سودا نمی دهی
آخر ز روی لطف چرا ای طبیب من
کشتی مرا به درد و مداوا نمی دهی
کام دل حزین من آسان بود تو را
مشکل در آنکه کام دل ما نمی دهی
نی آنکه دستگاه نداری به وصل من
داری ولی مراد به عمدا نمی دهی
دل را به چشم شوخ تو دادم شبی نهان
بردی دلم به چیرگی و وانمی دهی
ای گل شکفته ای تو به بستان حسن و ناز
از رخ مراد بلبل شیدا نمی دهی
دادی زکات حسن و جوانی به هر کسی
ای پادشاه حسن گدا را نمی دهی
کردی جهان خراب وز لب کام این جهان
گفتی دهم به زودی و گویا نمی دهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş