شمارهٔ ۱۳۹۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
آمدم باز دلی مضطرب از دروایی
تا تو تسکین دل مضطربم فرمایی
مرده ای زنده شود گر قدمی رنجه کنی
وه وه ای گر به سر کشته ی هجران آیی
همه شب منتظر عکس خیال رخ تو
بر در و بام بود چشم من شیدایی
می توان کرد اگر کار به انصاف کنند
بر در و بام بود چشم من شیدایی
می توان کرد اگر کار به انصاف کنند
نسبت روز قیامت به شب تنهایی
انتظار نظر مرحمتی می دارم
چه شود گر به ترحم اثری بنمایی
حجب از پیش دل خسته ی ما برداری
گره از کار فروبسته ی ما بگشایی
صفحه ی آینه ی خاطر مشتاقان را
صیقلی برفکنی زنگ غمی بزدایی
حلل خلد برین در بر ما پوشانی
قدح ماء معین بر سر ما پیمایی
مشفقی نیست که گوید به نزاری خاموش
چیست این وسوسه یکباره شدی سودایی
طمع منزلتی دار که حد تو بود
سخن از مرتبه ای گوی که آن را شایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş