شمارهٔ ۱۴۳
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
سرو از قد و قامت تو پستست
بر خاک ره از غمت نشسته ست
گویی که گل مرا ز بنیاد
از آب و هوای تو سرشته ست
از سر بگذشت آب چشمم
اینم به فراق سرگذشتست
این عادت و خوی و بوی کاو راست
زآدم نبود که او فرشته ست
تخم غم مهر خویش گویی
در جان رهی به عشق کشته ست
کشتی به جفا جهانی آخر
یک روز نگفته ای که زشتست
حال دل خویش چون بگویم
گویی تو که اینش سرنبشتست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş