شمارهٔ ۱۵۵
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
دل من با غم عشق تو چنان خو کرده ست
که جهان را به سوی عشق تو یکسو کرده ست
مردم دیده غمدیده ام از دست غمت
خون دل را ز فراقت همه در جو کرده ست
طوطی جان من خسته قناعت نکند
شکرین لعل تواش بین که چه بدخو کرده ست
گل روی تو به بستان ملاحت هر دم
بلبل آسای مرا بین که سخنگو کرده ست
در خیال قد و بالا و میانت باری
تن ما را ز غم عشق تو چون مو کرده ست
تا ز چوگان دو زلفت ز سر جور و جفا
دل ما را به سر کوی تو چون گو کرده ست
قوت روحم شده و قوت جانم بخشید
دل ما در سر زلفین تو تا خو کرده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş