شمارهٔ ۲۲۷
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
به سروی راست ماند قامت دوست
سهی سروست یا نی قامت اوست
نه سروست و نه بالا و نه بستان
بهشتست آن و طوبی بر لب جوست
دلم بردی و رخ پیچیدی از ما
چنین کی کرد آخر دوست با دوست
خطا کردی جفا کردن به حالم
مکن جانا که بدعهدی نه نیکوست
نصیحت گوی ما گوید مدامم
بگو ترکش که یاری سخت بدخوست
چگونه ترک آن دلبند گویم
که جانست و حیات جان مرا اوست
جهان خرم شد از باد بهاری
نمی گنجد ز شادی غنچه در پوست
نمی سوزد دلت بر حال زارم
وست
دل بیچاره در میدان عشقت
اسیر حلقه زلف تو چون گوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş