شمارهٔ ۳۴۱
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
ماه رویا مه رویت چه جهان آرایی ست
در چمن قامت سرو تو چه بی همتایی ست
هوس زلف سیاه تو همی پخت دلم
عقل گفتا بپز این دیگ که خوش سودایی ست
در غم حسرت دیدار تو ای جان و جهان
نیک در دیده ما بین که چه خون پیمایی ست
ای بلادیده دل من تو نمی دانستی
که بلای غم عشق تو هم از بالایی ست
افعی زلف تو چون بخت بدم شوریده ست
جادوی چشم تو بنگر که چه مارافسایی ست
گر خرامی به گلستان دل و دیده ما
بنشین سرو روان گرچه محقر جایی ست
دل من رای بدان زد که تو را گیرد دوست
مگذر ای دوست از این رای که بس خوش رایی ست
هیچ دانی ز سر لطف که درگاه سخن
طوطی لعل لبان تو چه شکرخایی ست
من سرگشته از این بیش ندانم ز غمت
که ز شور سر زلفت به جهان غوغایی ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş