شمارهٔ ۳۶۱
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
تا دل سرگشته ام چون زلف او سودا گرفت
از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
من که شیدایی آن زلف سیاه سرکشم
دامنت را گر بگیرم نیست بر شیدا گرفت
تا برفت از پیش چشمم آن رخ چون آفتاب
مهر روی همچو ماهش در دلم مأوا گرفت
آه دردآلود من از سقف مینایی گذشت
ا گرفت
تازه می گردد دماغم از نسیم صبحدم
تا نگار مشک بوی من ره صحرا گرفت
در دریای وصالت را همی جستم به آه
آتش آهم ببین کاندر دل دریا گرفت
ای جهان زین بیش گرد کار عشق او مگرد
کز دو لعل آبدارش آتشی در ما گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş