شمارهٔ ۴۵۰
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
هجر رویت آب چشم ما به دریا می برد
بوی زلفت صبحدم بادی به هرجا می برد
وعده وصلم دهد چشمت به ابرو هر شبی
باز می بینم که همچون زلف در پا می برد
نقطه خال سیاهت را ببین بر گرد لب
آمد و زلف تو را هر دم به سودا می برد
چشم مست فتنه انگیزت به سحر غمزه ها
از همه خلق جهان دل ها به یغما می برد
در گلستان چون درآیی ای دو چشمم سرو ناز
بس حسد دانم که او زان قد و بالا می برد
از سر کوی تو هر بادی که خیزد صبحدم
بوی زلف مشکبارت را به دریا می برد
آن نگار بی وفا زآن رو که با ما بی وفاست
این کمال بی وفایی بین که بر ما می برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş