شمارهٔ ۴۵۱
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
چشم خواب آلود او بنگر که چون دل می برد
درد عشقش از دل ما صبر مشکل می برد
گر گمان دارد که بر گردم من از کویش به جور
شک ندارم کان نگارم ظن باطل می برد
موج دریای بلای عشق او بالا گرفت
لاجرم ملاح جان کشتی به ساحل می برد
زآب دیده من درخت قامتت پرورده ام
باغبان چون سعی کرد از میوه حاصل می برد
تا به دست آرد به خون دل ز هر سو توشه ای
در جهان نامرادی رنج سایل می برد
ای دل محزون نظر کن کز جفای روزگار
ای بسا دانا که اکنون جور جاهل می برد
ای بسا بار گنه کز این جهان بر دوشم است
زان سبب شخص ضعیفم بار کاهل می برد
زینهار ای دل تو غم کمتر خور و در ماه پیچ
در خیال روی دلبر کان غم از دل می برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş