شمارهٔ ۶۰
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
دوش روی یار می دیدم به خواب
آن خیال خواب بودم یا سراب
نیست از بخت جهان آن باورم
که م به طالع تابد از وصل آفتاب
از دو زلفت گشته ام سودازده
وز دو چشمت می شوم مست و خراب
مرد عشق دست و بازوی تو نیست
گر بود کیخسرو و افراسیاب
با توام حنظل چو شهد و شکرست
بی توام شکر بود چون زهر ناب
در لب جوی و میان گل به باغ
خوش بود نالیدن چنگ و رباب
صوت بلبل هر دمی بس خوش بود
جام می با دوستان در ماهتاب
هر که ش این دولت میسر می شود
او چه می خواهد ازین به فتح باب
چون خیالت را دو اسبه تاختی
از چه رو بستی به چشمم راه خواب
غمزه خون ریز شد گفتم مکن
از سر مستی جهان یکسر خراب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş