شمارهٔ ۶۱۸
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
خالیست بر آن لبان دلبند
همچون مگسی نشسته بر قند
چندان به کرشمه شیوه ها کرد
تا کرد دلم به زلف پابند
از ما بربود صبر و آرام
تا زلف به روی مه پراکند
آن غمزه شوخ همچو پیکان
مرغ دل ما به دامش افکند
بردی دل عالمی به دستان
این سرکشی و عتاب تا چند
از سلسله دو زلف مشکین
تار دل ما فتاد در بند
دیوانه دلم ز پیر معنی
حاصل چه بود چو نشنود پند
بار غم عشق بر دل من
کوهیست عظیم چون دماوند
مهر رخ آن صنم تو گویی
با جان جهانش هست پیوند
از بنده گناه اگرچه باشد
هم عفو کند مگر خداوند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş