شمارهٔ ۶۱۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
مرا چون حلقه زلفت بر آتش چند پیچانی
که از سودای تو عمرم سیه شد در پریشانی
مسوزانم چو عود اول به آخر گر نمی سازی
مکش چون نامه خط بر من به پایان گر نمی خوانی
شب هجرن تو آموخت سوز و گریه شمع از من
ولی چون من کجا باشد به دلسوزی و گریانی
همی خواهم که دوزم دیده را از سوزن مژگان
که تا از چشم من بیرون نیفتد راز پنهانی
سر اندر پایت اندازم اگر تو در سماع آیی
ز جان دامن برافشانم اگر دستی برافشانی
مرا با درد خود بگذار و بگذر ای طبیب من
که در تدبیر درمانم همی ترسم که درمانی
چو آرد باد تو ناصر به آسانی دهد جان را
ولیکن سخت دشوار است جان دادن به آسانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş