شمارهٔ ۶۵۹
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
از درد دوری تو جانا دلم بفرسود
صبر و قرار یکسر عشقم ز دست بربود
گر باورت نباشد از ما غم جهان را
تو سیم اشک ما بین بر چهره زراندود
دیدی که در فراقت ای نور هر دو دیده
نارم به دل فتاده روی مرا چو به بود
بگذاشتی به دردم وز پیش ما برفتی
آری مگر نگارا دلخواه تو چنین بود
کاندر غم فراقت جان را دهم به خواری
گرچه نبود ما را در غم امید بهبود
آهم به هفت گردون رفت از غم فراقت
آری از آتش دل پنهان نمی شود دود
از وصل خود زلالی بر جان تشنه لب ریز
ورنه به آب دیده شستن نداردم سود
بیچاره دل به هجران جان داد در همه عمر
ای نور دیده یک شب در صحبتت نیاسود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş