شمارهٔ ۸۱۱
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
اگر به خلق نماید رخ جهان آراش
هزار جان گرامی کنند اندر پاش
به رغم دشمن بیهوده گوی رخ بنمای
که آفتاب نخواهد دو دیده خفاش
ببرد هوش ز من آن دو نرگس جادو
بریخت خون دل من به غمزه جماش
که کرد سنبل تر را به روی گل پر چین
که دید غنچه سیراب و لعل گوهرپاش
چو گل بدید رخش در عرق نشست ز شرم
چو سرو دید قدش درد چید از آن بالاش
چو قد دوست نروید به بوستان سروی
چو روی او نکشد صورتی دگر نقاش
به بوی دوست خرابم چه چشم او مستم
از آن سبب شده ام لاابالی و قلاش
بگوی مطرب خوش گو بیار ساقی می
که ترک زهد بگفتم چو مردم اوباش
به غصه خوردن ما هیچ برنیاید کار
غم جهان مخور ای دل زمانکی خوش باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş