شمارهٔ ۸۱۱
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
مژگان نگر چو عربده جویان برآمده
خنجر به دست بر زده دامان برآمده
شمشیرکین به کف نگه کافر از فرنگ
آیا پی کدام مسلمان برآمده
زان آب تیغ لاله هر زخم پیکرم
شاداب تر ز لعل بدخشان برآمده
زاهد بیاض گردن او بین و می بنوش
صبحی عجب ز چاک گریبان برآمده
سرتا به پا سرشته فیض است قامتش
این شاخ گل به کام بهاران برآمده
رو شبچراغ دیده آشفته خاطران
در سر شراب طره پریشان برآمده
می سوزد از حلاوت دشنام کام من
تلخ از دهان او شکر افشان برآمده
ریزم من اشک حسرت و بالد نهال او
سروش به آب دیده گریان برآمده
در نوبهار خط لب او شد نگه فریب
ریحان به گرد چشمه ی حیوان برآمده
دارم به عشق خردهء جانی که چون شرار
از تاب و تب در آتش سوزان برآمده
در بر زره ز زلف و ز ابرو کشیده تیغ
در کشتنم ببین به چه سامان برآمده
اول بساط خویش به او عرضه کرده ام
هر جانبی به غارت ایمان برآمده
جوشید سیل گریه ات از دل اگر حزین
باز از تنور گرم تو طوفان برآمده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş